استخـــــــونی

در ملاج لا علاج

آی!! آخ!! وای!! هان چی می گفتم؟ آهان! امروز می خواستم برم مرکز کامپیوتر غرب، آی! آخ! تا کجا گفتم؟ داشتم می گفتم! بعدنش بسته بود. آی! آخ! هـــــان؟ جان؟ چی می گفتم؟ کجا رسیدیم؟ داشتم می گفتم! رفتم پشت درش. آی! وای! آخ! پوم! هان؟ جان؟ اومدم از پشت شیشه یه نگاهی بندازم داخل رو ببینم. آی! آخ! وای! پوم! چی می گفتم؟ گوشت بامنه؟ بعدنش! آخ! یادم رفت! صبر کن یادم بیاد.....

آهـــــــــــــــــــــــــان! نوک زبونمه ها! همین که، که، که، که، آخ! وای! هان؟ پوم!! همین که داخل رو نگاه کردم ناغافل صدایی شنیدم! آخ! پوم!! چی می گفتم؟ آهـان!! صدای در کشویی بود! آخ! وااااای! بعدنش یه چیزی خورد صاف تو ملاجم!! آی! بعدش چی شد؟ یادم نمیاد!! تو کی هستی؟ اینجا کجاس؟ من کیم؟ من امیرو رو میخوام! کجایی پسر؟ ولم کنین!! هــــــای!

می گفتم! آخ! وای! خورد طرفای گیج گاهم! البته خیلی محکم نبود! اما.... هان؟ جان؟ چی می گفتم؟! آهان! می خواستم بگم من اصلا جلوی سنسورشم نرفتم ها. کلی ازش دور بودم! حالا چرا وجود منو فهمید نمی دونم! معمولا اینا دیتکت نمی کنن آدم رو! این زیادی دیتکت کرد بیشعور!!

آی! آخ! وای! پوم! کجا بودیم؟! پشت این در یه در دیگه قفل بود. برق این دره چرا وصل بود؟ چون بیاد بزنه تو کله من! آی! واای! آخ!

آی! وای! آخ! هان؟ جان؟ آره! حکما چشم خوردم! شاید چشم اون موتور سواره باشه! آخ! وای! جان؟ هان؟ چی می گفتم؟! آهـــان! آره! می گفتم!! ماشین چشمشو گرفته بود می خواست بخره!! آخ! واای! پــــوم! هـــــوم!! دیگم پیرن صورتی نمی پوشم با شلوار سرمه ای!! وای! آخ! چی می گفتم؟!

 
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر ۱۳۸۷ساعت 23:11  توسط امیرحسین  |