استخـــــــونی

پشیمانی !

این روزها بنده به شدت پشیمانم ! پشیمانم از این وضع درس خواندن ! پشیمانم چون هر چی استاد گفت از چند وقت پیش شروع به انجام پروژه نکردیم و گذاشتیم برا آخر و  این روزها از صبح تا شب داریم طراحی می کنیم و قیمت در میاریم ٬ پشیمانم از اینکه از اول ترم درس رو نخوندم و حالا برای انجام پروژه هم باید درسو بخونیم و هم پروژه رو تموم کنیم. پشیمان از اینکه کاش کمی بیشتر درس خونده بودم و کارنامه این ۵ سالم کمی بهتر بود و پشیمان از ماه اردیبهشت سال ۸۲ که به وقت تلف کردن گذشت !

پ.ن : بیشتر برا دل خودم نوشتم ٬ در مورد هر کدوم از این جملات میشه یه پست نوشت ! داستان هر کدوم بس مفصله.

پ.ن: دستم بهتره ٬ بخیشو کشیدم . البته هنوز دست نشده !

پ.ن:  گاهی دلمان تنگ می شود ٬ برای خیلی چیزها ٬ خیلی ها ٬ اما بیشتر برای معصومیت از دست رفته !


اضاف گشت :

شاعر میگه ٬ پشیمانم از پشیمانی خویش .... گفتم در ادامه پشیمانی بگم .

آقا امروز که سر کوچه منتظر بودم دوستم بیاد دنبالم بریم دنبال انجام پروژه ٬ یه آقا پسری هم سن و سال خودمون که یه فولدر آبی دستش بود ازم پرسید که کوچه پنجم کدومه ٬ منم گفتم فکر کنم اولین کوچه بعد چهار راه دست چپ ! بی اختیار یاد اون شرکتی افتادم که رفتم مصاحبه و یه موضوع داد براش تحقیق کنم ... که البته اون موقع اسمش یادم نیومد !

چند دقیقه بعد در ماشین دوستم هنگام رد شدن از کوچه پنجم ! رفیقمون فولدر به دست داشت تو کوچه راه می رفت ٬ به نظرم داشت پلاک خونه ها رو هم نگاه می کرد ٬ شاید دنبال جای خاصی بود !

 میگم بد نبود اگه کارگاه می شدم !  چند وقته عجیب ارتباطاتی یهو کشف میشه ! البته خیلی وقت ها من تلاشی برای این کشف نمی کنم ٬ این پدیده از کوچیک بودن دنیا و شبکه ارتباطات خودمون ناشی میشه . بنده خدا گفت ف ٬ من رسیده بودم میدون بوستان !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۷ساعت 0:21  توسط امیرحسین  |