استخـــــــونی

هواس پرطی

بله دیگه ! وقتی آدم زندگیش بشه کلاس ٬ ارائه پروژه ٬ کتابخونه ٬ سایت ٬ استاد راهنمای پروژه ٬ شب کامپیوتر ٬ مت لب ٬ صبح دوباره کتابخونه دانشگاه ٬ کتابخونه پتروشیمی ٬ سایت ٬ استاد ... همچنین بازار کامپیوتر ایران ٬ پایتخت و ... کنار همه فکرها و کار و زندگی و جواب نداده این کنکور لعنتی نتیجش میشه اینکه موقع رد شدن از خیابون جمالزاده بر نمی گردی اون طرف رو نگاه کنی که احیانا اتول یا موتوری خلاف نیاد ، بعد یه صدایی میشنوی که میگه آقا آقا ، بعد یهو میبینی یه چیزی اومد تو پهلوت ! بعد یه چرخ میبینی که از روی پات رد میشه ! به خودت که میای میبینی یه موتوری زده بهت ... اولش گنک و منگی ! نمی دونم تقصیر منه ، اونه . حتی می خوای بگی ببخشید ... بعد دوزاریت میفته ماشینا همه بر خلاف موتوره میرن که ! تنها چیزی که به زبونت میاد اینه که هوی ! ورود ممنوع میان !! خوب هول کردی دیگه ! چی خلاف میان !!؟؟ تازه شیر شدی و بلندم میگی !  البته این مخ خراب یاری نمیکنه ، اما گمونم اونورم نگاه کردم . نمی دونم از کجا اومد مثل جن ! وای نمیسه ببینه سالمم ، موندنیم ! مردنیم ! میره ... منم وقتی می بینم تقریبا سالمم اعتراضی نمی کنم و نمره داشته یا نداشتشو بر نمی دارم و با دقت رد میشم و میرم اونور . یه کمی درد احساس می کنم اما امیدوارم چیزیم نشده باشه ، به راهم ادامه میدم و میرم دانشگاه . درده هم کم کم ، کم میشه ...

(خواندن پاراگراف زیر به بیماران قلبی ، اعصاب و به طور کلی کسانیکه دل ندارن توصیه نمی شود )

میرسم دانشگاه ، میرم از انقلاب کتاب بخرم ، تقریبا جلو پاساژ فروزنده یکی زده به یه چرخی که بار جابجا می کنه ، همه مردم دورش جمع شدن و نیگاه می کنن ! درست مثل تماشاخونه . طرف لبش خونیه ، پشت سرش خونیه تا حدی که  لباس آبی رنگ کهنشم خونی شده ، دیگه به درد نمی خوره . پشت سرش خیسه ، خیس خیس از خون . گردنشم خونیه ، رنگش تیره تره ، معلومه داره لخته میشه . آقاهه داره کیف پولش ، بسته سیگار وینستونش و یه سری خرت و پرت که ریخته زمین رو جمع می کنه ، می رم کارمو انجام می دم . موقع برگشت میبینمش که روی پله یه مغازه نشسته ، جمعیت به جز چند نفر رفتن ، طرف آه و ناله نمی کنه ، از اولشم نمی کرد ... مظلوم نشسته و تو خودشه ! ولی تو چهرش و نگاهش میشه کوهی از غم رو دید . یه جوری میشم ! چرا هیچ کی کاری نمی کنه ؟ این سکوتش بیشتر عذابم میده ، دیگه تحمل نگاه کردنشو ندارم ... شاید پیش خودش داره به خدا شکوه می کنه که از کار و زندگی افتاده ، شاید داره شکر می کنه که هنوز زندس ، شاید شاید ... خدا کنه آقاهه هم چیزیش نشده باشه .

وقتی این اتفاقو دیدم ، باید هزار بار خدا رو شکر کنم که اینجوری نشدم ! خونین و مالین و درب و داغون . تازشم ، ممکن بود اگه موتوری بهم نزده بود و این مثلا ۱۰ ثانیه مکث رو نکرده بودم ، موقع رد شدن یه ماشینی ، موتوری ، جنی ، تیر غیبی چمیدونم یه چیزی میومد و میزد و شناسناممون رو باطل می کرد ...

سکانس آخر : غروب ، خیابون ۱۶ آذر ، خسته و کوفته ، مثلا با دقت به همراه تجربه کسب شده میام از خیابون رد شم ، یه آردی با سرعت میاد ، وای میسم که رد بشه . در عقبشم رد شد ! میام که با عجله راه بیفتم . ناگهان احساس می کنم با پای راستم لاستیک عقبشو شوت کردم ... امان از دست هواس پرطی و عجله ...


پی نوشت : چیزی که عوض داره گله نداره !

پی نوشت : پس چرا حرفتو نمی زنی و خلاص ؟! یه کم ... داشته باش ! آدم باید حرفشو بزنه .

پی نوشت : ... هر چیزی می تواند باشد . انتخاب واژگان بر حسب مورد به خواننده محترم واگذار می گردد.  

پی نوشت : می دونم ، می دونم ، هوامو داری ! حواست بهم هست ، تقصیر خودمه ، همش منتظر نشونم ! غافل از اینکه این همه نشونه رو نادیده گرفتم ، حق بده ! سخته ! سخت .

پی نوشت : با این همه بزرگی دنیای کوچیکیه ! عجــــــــــب !

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 1:47  توسط امیرحسین  |