هواس پرطی
(خواندن پاراگراف زیر به بیماران قلبی ، اعصاب و به طور کلی کسانیکه دل ندارن توصیه نمی شود )
میرسم دانشگاه ، میرم از انقلاب کتاب بخرم ، تقریبا جلو پاساژ فروزنده یکی زده به یه چرخی که بار جابجا می کنه ، همه مردم دورش جمع شدن و نیگاه می کنن ! درست مثل تماشاخونه . طرف لبش خونیه ، پشت سرش خونیه تا حدی که لباس آبی رنگ کهنشم خونی شده ، دیگه به درد نمی خوره . پشت سرش خیسه ، خیس خیس از خون . گردنشم خونیه ، رنگش تیره تره ، معلومه داره لخته میشه . آقاهه داره کیف پولش ، بسته سیگار وینستونش و یه سری خرت و پرت که ریخته زمین رو جمع می کنه ، می رم کارمو انجام می دم . موقع برگشت میبینمش که روی پله یه مغازه نشسته ، جمعیت به جز چند نفر رفتن ، طرف آه و ناله نمی کنه ، از اولشم نمی کرد ... مظلوم نشسته و تو خودشه ! ولی تو چهرش و نگاهش میشه کوهی از غم رو دید . یه جوری میشم ! چرا هیچ کی کاری نمی کنه ؟ این سکوتش بیشتر عذابم میده ، دیگه تحمل نگاه کردنشو ندارم ... شاید پیش خودش داره به خدا شکوه می کنه که از کار و زندگی افتاده ، شاید داره شکر می کنه که هنوز زندس ، شاید شاید ... خدا کنه آقاهه هم چیزیش نشده باشه .
وقتی این اتفاقو دیدم ، باید هزار بار خدا رو شکر کنم که اینجوری نشدم ! خونین و مالین و درب و داغون . تازشم ، ممکن بود اگه موتوری بهم نزده بود و این مثلا ۱۰ ثانیه مکث رو نکرده بودم ، موقع رد شدن یه ماشینی ، موتوری ، جنی ، تیر غیبی چمیدونم یه چیزی میومد و میزد و شناسناممون رو باطل می کرد ...
سکانس آخر : غروب ، خیابون ۱۶ آذر ، خسته و کوفته ، مثلا با دقت به همراه تجربه کسب شده میام از خیابون رد شم ، یه آردی با سرعت میاد ، وای میسم که رد بشه . در عقبشم رد شد ! میام که با عجله راه بیفتم . ناگهان احساس می کنم با پای راستم لاستیک عقبشو شوت کردم ... امان از دست هواس پرطی و عجله ...
پی نوشت : چیزی که عوض داره گله نداره !
پی نوشت : پس چرا حرفتو نمی زنی و خلاص ؟! یه کم ... داشته باش ! آدم باید حرفشو بزنه .
پی نوشت : ... هر چیزی می تواند باشد . انتخاب واژگان بر حسب مورد به خواننده محترم واگذار می گردد.
پی نوشت : می دونم ، می دونم ، هوامو داری ! حواست بهم هست ، تقصیر خودمه ، همش منتظر نشونم ! غافل از اینکه این همه نشونه رو نادیده گرفتم ، حق بده ! سخته ! سخت .
پی نوشت : با این همه بزرگی دنیای کوچیکیه ! عجــــــــــب !