یعنی شد یک نفر کارش رو درست انجام بده؟ کار ما رو اضافه نکنه! آخه چقدر دوباره کاری!!
بعد تو بگو دارین چیکار می کنین!
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 14:37  توسط امیرحسین
|
تو زندگی خیلی وقت ها فقط به نداشته هامون توجه می کنیم!
غافل از اینکه داشته های خودمون ممکن است نداشته های یک نفر دیگر باشد...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 22:33  توسط امیرحسین
|
پس فردا امتحان داریم، به پیروی از سنت حسنه نوشتن در شب امتحان، گفتیم یه آپی کرده باشیم! البته مزه اش هم به این است که کلهم تعطیل باشی و تازه بخوای بری شروع کنی به خوندن، که همین گونه نیز هست!
موضوع انشا: دوست دارین پس از مرگتون رو سنگ قبرتون چی بنویسن؟
حالا چی بنویسن، چی بگن و از ایندست قبیل! می دونی چرا اینو می پرسم؟ برا اینکه روند و نحوه زندگیمون به همین بر میگیره! یعنی اینکه فکر کنی که وقتت تموم شده و می خواستی چه کارایی بکنی که نکردی، نه اینکه وقتی هنوز وقت داری فکر کنی که چه کارایی می خوای بکنی!
تا حالا بهش فکر کرده بودی؟
اضافه نوشت: متن نوشته خيلي منظورم نبود، اينجوري بگم بهتره: تو زندگي نامه آدم چي بنويسن! يه جورايي برا برنامه ريزي زندگي!
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:8  توسط امیرحسین
|
یکی از دلچسب ترین لحظات زندگی دانشجویی اینه که بفهمی کلاسی رو که صبح پیچوندی و به جاش در رختخواب خوابیدی تشکیل نشده، به شرطی که بلافاصله متوجه نشی کلاس بعدی هم که به خاطرش کوبیدی و اومدی تشکیل نمیشه!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 22:18  توسط امیرحسین
|
خانه دوست كجاست ؟ در فلق بود كه پرسید سوار
آسمان مكثی كرد
رهگذر شاخه نوری كه به لب داشت به تاریكی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
كوچه باغی است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
كودكی می بینی
رفته از كاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست كجاست؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:43  توسط امیرحسین
|